زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 2 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه سی و یکم

خوابی که خاله محبوبه دیده بود do se rooz rafte bood estakhr vagoft ke farda nemiram dg. to gofti are dg farda ke nabayd beri koli kar dari ( farda doomadish bood)  aroos to boodi  baham boodin  jaye dg ee ham do bar tooye khab dokhtareto seda zadi  dkhtaret aroom bood to kheili behesh eftekhar mikardi  lezat mibordi azsh
20 آذر 1391

نامه سی ام

**** دستانم برای اجابت دعاهایت ، دو دست کوچک امیر را روانه می کند ، من تنها به آمینی بسنده می کنم   **** معجزه ات می آید  تو می گویی من می گویم و خدا اجابت می کند دعای از سر صداقتمان را  سال دیگر معجزه در آغوش روضه عای اصغر رباب را می گیری و نم نم اشکت گونه ی معجزه ات را خیس می کند و من لذت می برم از دیدن این صحنه   ****
8 آذر 1391

نامه بیست و نهم

سلام عزیز دل مامان امروز تو وب گردی هام یه وبلاگ رو پیدا کردم خیلی قشنگ نوشته بود  عالـــــــــــــــــــــــــــــی ندیده و نشناخته "الی مامان"  شد دوست من نوشته هاش رو میذرام اینجا .............. یه روزی با اومدن تو همه این نوشته ها میشه خاطره های قشنگ من از الی مامان و امیررضای کوچولو خدا پسرش رو براش حفظ کنه اینم ادرس وبلاگش http://aradmaman.niniweblog.com/
8 آذر 1391

نامه بیست و هفتم

سلام گلکم دیروز روز حضرت علی اصغر بود مامان اولین روضه رو گرفت  تو دلم گفتم هر سال این جلسه رو باید بگیریم  چه تو باشی چه نباشی شب هم طبق معمول هیئت علی اصغری شام داد  ... گوشت و لوبیا ...خیلی خوشمزه بود امیدوارم سال دیگه برای عقیقه تو گوسفند بکشیم و شام این شب عزیز رو بدیم
2 آذر 1391

نامه بیست و ششم

سلام گل مامان ما چند روز ر فتیم اردبیل پیش خاله نفیسه .... دلم خیلی براش تنگ شده بود ....... اون چند روز خیلی خوش گذشت قبل از رفتن همش خیالبافی میکردم  ... پیش خودم فکر میکردم اگه تو بودی  و با هم میرفتیم پیش خاله نفیسه اونم کلی با اومدن تو ذوق میکرد ... تو اولش غریبی میکردی و بعدش یه لحظه هم از خاله ات جدا نمیشدی اما چه میشه کرد همه این خیالا یه حباب قشنگ رنگی بود بالا سرم که راحت ترکید بعد از رفتن ما خاله ات کلی گریه کرده بود ... دلم خیلی گرفت ... هممون تو غربت موندیم سرنوشته دیگه برگشتن با بابا تا اینجا اومدیم  مامانی معصوم هم اومد  چهارشنبه برای حضرت علی اصغر روضه داره میدونم که به امید اومدن تو این ...
30 آبان 1391

نامه بیست چهارم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم دیروز زنگ زدم دکتر  یه خانمه برداشت به اسم خانم قاسمی و بهم گفت که اصلا نباید کاری کنم باید منتظر باشم تا پری خودش بیاد و بعدش درمانم رو شروع کنم دیگه تصمیم گرفتم بهت فکر نکنم خسته ام خسته
16 آبان 1391

نامه بیست و سوم

دوباره سلام عزیز دل مامان اومدم برات بگم از خاطرات این دو روزه پنجشنبه شب که یه عالمه مهمون داشتیم  ننه کشور - عمه فاطمه - عمه عذری - لیلا - زری- رویا- عمو مامانی معصوم و بابایی احمد هم که اومدن و حسابی کمکم کردن خیلی خوش گذشت  اس ال ایکس بابا هم خیلی خوشمل بود جمعه صبح بیدار شدیم و اومدیم خونه عزیزجون  ناهار رو اونجا بودیم عصر هم حیوون سر بریدیم  و جلوی ماشین کشتیم....  عصری بابا اینا رفتن و من موندم خونه بابایی حسین وااااااااااااااااااااای که چقدر فضای اونجا برام سنگین بود ..... بابایی حسین هم که اومد اصلا باهام حرف نزد .. منم یه سلام کردم و هیچی حرف نزدم .... خیلی سخت بود  عجب اشتباهی کردم که وا...
14 آبان 1391

نامه بیست و دوم

سلام عزیزم عید مبارک عزیز دلم ایشالا یه  روز که خودت باشی واست لباس خوشگل بگیرم و واسه عید تنت کنم قربونت برم امروز باید برم سونو گرافی ..... همش پیش خودم میگفتم که خوبه وقتی میرم سونو  اونجا بهم بگن که تو دل مامانت هستی  واسه همین فکرای زیادی هم بود که قرار بود صبح بی بی چک بذارم اما از وقتی بابایی رفت تا وقتی که بخوام بیدار بشم همش خواب دیدم .... دیدم که بی بی چک گذاشتم  دو تا   هر دو تا هم اول خط دوم قرمز شد بعد خط اول .... خیلی ذوق کرده بودم .... هم میدونستم که خوابم هم نه دلم میخواست بیدار بشم و بدونم که همش واقعیت داره و من مامان شدم و امروز قرار نیست برم سونو اما وقتی صبح بی بی چک گذاشتم همه چیز ...
14 آبان 1391